|
|
|
|
|
الهی ای مولای کل هستی تو که بر اسرار دل نه فقط انسانها که میلیاردها حیوان و بیش از آن گیاهان آگاهی. نیاز آنها را میدانی و بر سوال همه آنها پاسخ میدهی.خدایا این چه بساط بسیار عظیم و بی انتهائیست که پرواز عقل بشر توان رسیدن به کنه آن را ندارد.
معبودا در این همه موجوداتی که داری هر یک از آنها به قدری به تو نزدیک میشوند که خیال میکنند فقط مال آنهائی. و این کثرت و تنوع از اول خلقت تا بحال بوده و تا آتیه ای نا پیدا ادامه خواهد داشت وراستی چقدر عظیم است حکومت تو و چقدر خنده دار جهالت این بنده که با نهایت نقص خود گاهی ترا باور وگاه رو گردان میشود. راستی با این تنوع افکار و کارهای بشر خدایا تو چقدر صبور و حلیم و کریم و بخشنده ای.از تو زنده اند وز تو میخورند و از تو حیاتشان ادامه دارد و بسیار ناسپاسند و باز تو آنانرا میبخشی و هدایت میکنی و روزی میدهی و در مقابل از بن منکر تو میشوند و بالاتر از همه اینها رحمانیت و مهربانی توست که همچنان ادامه دارد و به اهمیت آن است که قرآن را به بسم الله الرحمن الرحیم آغاز کردی. کرم بین و لطف خداوندگار گنه بنده کردست و او شرمسار بزرگی خدایا .ای نزدیکترین ببخش بر ما .ای کریم از آتش تو و یا به شوق بهشت تو که در نوع خود مهمند بر تو پایبند نیستم از این عظمت و رحمت تو شرمندهء مطلقم . میخواهم همچو شمع آب شوم . ای قدرت مطلق ذلیل و نیازمند مطلق منم. ببخش بر من ناسپاسیم را. کفران نعمتت را. بد خلقیم را .جهلم را و غرورم را . ای عالمترین به احوالم . یا رب. یا الله .ای رحمان و ای رحیم. خدایا در این دل شب به تو پناه میبرم و عقاید خود را به تو میسپارم .مخصوصا در این زمانهء بسیار پست و بی مروت دین و ایمان جوونا فقط به لطف تو مستحکم میماند.خدایا یارشان باش. بحق بهترین بندگانت محمد آل محمد(ص).الهی آمین شب همه بخیر و نورانیت باد.یا حق |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 2:15 توسط بازمانده
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا مرا از حزب خودت قرار بده زیرا حزب تو رستگارانند
خدایا مرا از لشگر خودت قرار بده زیرا که لشگر تو در هر حال پیروزند خدایا مرا از دوستان خودت قرار بده زیرا دوستان تو را نه ترسی وجود دارد و نه اندوهگین میشوند. سلام متن بالا بخشی از دعای روز ۳شنبه بود.خدا دوستی است که از رگ گردن به ما نزدیکتر و از تمام اسرار ما آگاه است و بر هر کاری توانا و اول ما او بوده و در آخر نیز بسوی او بر میگردیم.همه عالم تحت فرمان اویند و او ما را در عالم بر همه کرامت بخشیده است.بیائید قدر خود شناسیم و این دل را که باید تنها و تنها و کاملا زلال و خالص برای او باشد به چیزهای بیخود آلوده نکنیم و حتی اگر خودمون خیلی آلوده ایم آن را به دیگران انتقال ندهیم شاید خدا به این خاطر ما را به طراوت و طهارت روح برساند. ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی بکف آری و به غفلت نخوری همه از بحر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری انشاالله همه دوستانی پاک و صمیمی و پایدار برای هم باشیم و در راس همه خدا را در نظر بگیریم.یاحق |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:39 توسط بازمانده
|
|
||
|
|
|
|
|
حدودا دهسالم بود به همراه پدرم به هیئت رفته بودم. نوبت قرآن خوندنم که رسید به برکت پدر بسیار نازنینم که خوب یادم داده بود حسابی از عهده اش براومدم(اونموقعا خیلی کم قرآن خوندن بلد بودن)و همه تشویق کردن.بعد نوبت به عزاداری رسید و منم بایست به دستشوئی کوچک(اصطلاح اونروزا)میرفتم گریهء همه بخاطر نوحه های مداح به اوج رسیده بود و منم خیلی گریه میکردم البته نه بخاطر امام حسین(ع) بلکه بخاطر فشار دستشوئی که بدلیل خجالت نمیتونستم برم!!!.با توجه به سن و سال کمم همه متوجه من شده بودن و به پدرم خبر دادن .پدرم اومد کنارم ودلداری میداد...که من گفتم دستشوئی دارم و پدر به حیاط خونه هدایت کردو...
الانم که اون خاطره بیادم میادبه حجب و خجالتی بودن خودم خنده م میگیره. باشه شما هم هر چقدر دلتون میخواد بهم بخندید .نوش جونتون وحلالتون با مشت بسته چشم گشودی در این جهان یعنی بغیر حرص و غضب نیست حالیم با دست باز هم روی آخر به زیر خاک یعنی ببین که میروم و دست خالیم.زنده یاد شهریار خدای بزرگ همهء پدر و مادرها رو سالم و با نشاط نگهداره و رفته ها رو هم بیامرزه.یا حق |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:24 توسط بازمانده
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام حال شما گلها چطوره؟به سفارش کسری خان بعضی وقتا یه چیزائی از جامعه رو مینویسم البته با شرط برای خدا بودن.
دیروز که ار پله های اداره پائین می اومدم دو تا پسر جوون رو دیدم که در پاگرد پله ها با یه حرص و ولع خاصی به پائین نگاه میکنند و یکی با علامت دست و صدای خاصی به پائین پله اشاره میکنه نگاه کردم دیدم یه خانم با یه مانتو تنگ در حال پائین رفتن از پله هاست .من به صورت اون پسرا خیره شدم خیلی شوکه شدن و با یه بهونه راه خود رو کج کردن و منم فهمیدم دوباره سر سوژه بر میگردن از سمت دیگر پله ها برگشتم و دوباره سر راه اونا سبز شدم . هر دو پسر لکنت زبون گرفتن و یکی با دلهره گفت ما امروز چقدر زیاد همدیگه رو میبینیم!!!و اون یکی گفت سلام. جواب سلام رو دادم و بهشون گفتم:بچه ها گول شیطون رو نخورید با وضع بد این خانم هر کی باشه فریفته میشه اگه منم بودم بدتر از شما دچار هوس میشدم.خدا شاهده که این دو تا چقدر خودشون رو باختن هم گریه و هم خنده!!! یکی گفت حاج آقا شما راست میگین و اون یکی میگفت حاجی قربون ادب و کمالت ببخشید اشتباه کردیم. در حالی که به احترام شخصیت جوونشون به صورتشون هم نگاه نمیکردم باهاشون خدا حافظی کردم و گفتم مواظب خودتون باشید و راهم رو کج کردم تا بیشتر اذیت نشن.همش در این فکر بودم که اون خانم اصلا متوجه این قضیه هم نشد ولی با این لباس نا مناسب کوله ای از گناه رو برا خودش خرید اگرچه این کارا مجوز گناه مردان نیست. آری همچنانکه نگاه زهر آلود مردان زشت و حیوانیه نمایش فریبندهء زنان نیز حیوانی و گناهه. انشاالله همه مون از زن و مرد به وظایف خود درست عمل کنیم و خودمونو به دست نفسمون نسپریم . تا بخود جنبی از این دار فنا خواهی رفت ور نه خود ساخته ای به آتشی خواهی تفت. یا حق |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:6 توسط بازمانده
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام .بازم شب جمعه و حال دعا و توبه بسم الله . همهء ما وظیفه داریم تا آخرین لحظهء عمر در انجام وظیفه بکوشیم و فقط برای خدا .در اینصورت تمام کمالات معنوی و دنیوی حاصله.مهم اینه که پس از گذر از این دنیای بسیار زود گذر خدای حسابگر منتقم از لحظه لحظهء حیات سوال خواهد کرد. بگو ای بندگان من که به خود ظلم و ستم کرده اید از رحمت خدا مایوس و نا امید نشوید که خدا همه گناهان را میبخشد.قران کریم باید همهء ما بر انجام تکلیف خود در همه جا همت کنیم تا فردا در محضر الهی شرمنده نباشیم.گناه از هر نوعش که باشه باعث دوری از رحمت الهیه دوستان. خدایا در این شب رحمت ببخش بر ما تمام گناهائی که انجام دادیم و خطاهائی که مرتکب شدیم.قول که نمیتونیم بدیم چون همیشه پیمان شکستیم و لی سعی میکنیم گناه نکنیم خودت توفیق بده یا رب ضعیف و درمانده ایم. به در کرم تو رو آورده ایم میدونیم دوستمون داری و از گناه کردنمون تو بجای ما حجب و حیا میکنی : کرم بین و لطف خداوندگار گنه بنده کرده ست او شرمسار. معبودا به بزرگی و رافت خود این بدی و ناسپاسی و عصیان من بد بخت را درگذر الهی العفو. به همه مون توفیق بده و به حال خودمون وانگذار بحق بهترین بندگانت محمد و آل محمد(ص) بیائید همه در این شب رحمت به درگاه خدا برگردیم و کثافات را فرو گذاریم که: شاید فردا این امکان برای ما نباشد آری هیچ تضمینی نیست جدی بگیرید. عجله کنید برای توبه ای گلهای تشیع و ای نازنینان.همه تونو از ته دلم دوست دارم . التماس دعا |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:28 توسط بازمانده
|
|
||
|
|
|
|
|
وز سواد آموز ما هم یاد باد کو به ما خواندن نوشتن یاد داد
سلام دوستان و معلمان عزیز . حضرت علی (ع) میفرمایند:هر کس به من کلمه ای یاد بدهد مرا مدیون و عبد خود ساخته است. با گذشت زمان گاهی ضرب المثلها نیز معانی خود رو تغییر میدن .این روزا به هر وبلاگی که سر میزنی مطالب جدید و متفاوتی از اونا یاد میگیری و هر کدوم از اونا به نوعی معلمند و حفظ احترامشون لازم. پس بر خودم وظیفه میدونم از تمام دوستا که واقعا از مطالبشون استفاده کردم سپاسگذار باشم و این روز رو بهشون تبریک بگم.و تا زنده ام ممنوندار حضور و نظرات پر مهرو با نشاط شما هستم و بازم مخصوصا به اون دوستائی که شغلشون رسما معلمیه تبریک میگم معلم عزیز > مطمئن باش که یادت نرود از دل ما مگر آنروز که در خاک شود منزل ما و همه باهم بر بزرگترین معلم هدایت بشر پیامبر اسلام (ص) درود میفرستیم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:12 توسط بازمانده
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام :آهای اونائی که دلتون از بدیهای زمونه گرفته!!!. غصه نخوریداز اولش آدم بودن سخته!!!!
یه وقتائی که بهت بدی میکنن ولی تو با خوبی پاسخ میدی و دیگران بحساب ضعفت میذارن! اونموقعیکه بهترین امکانات رو به طرف دیگران هل میدی و همه به حساب بی عرضگی تو میذارن! گاهی که با پر روها مسابقه نمیدی و جا و غذا و هدیه و ... در درجهء اول به اونا میرسه! و هنگامی که در درون خود بزرگترینی ولی کسی نمیفهمه و هرچه نفست فشار میاره تا خودت رو مطرح کنی و لی نمیکنی!راستی که تو غریبی .غریب غریب .ولی نگران نباش و دل قوی دار که :تو آشناترین نزد قدوسیانی و بهای تو خداست و دیگر هیچ. اسلام غریب است همچنانکه غریب آغاز شد .خوشا بحال غریبان. پیامبر اکرم(ص)
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 1:20 توسط بازمانده
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام .امشب سالروز وفات حضرت معصومه (س) خواهر امام رضا (ع) و دختر باب الحوائج امام موسی کاظم(ع) است و دمی که اعمال هفتگی ما به محضر امام عصر (عج) برده میشه.برا همتون تسلیت میگم دلم گرفته و حال عجیبی دارم.اگر چه از اعمال خودم شرمنده ام ولی واقعا خدا رو شکر میکنم که چه لطف بزرگی در حقم کرده .دور و برمو یه عده عاشق تمام عیار گرفتن .تو این دور و زمونه از این جورا خیلی کمه. چقدر بچه های فهیم و با هوش و همیشه در تلاش برای کسب تقوی .تو میدون فوتبال و صف نماز و داخل ماشین وهر جای دیگه آنچه مد نظره آدم شدنه .
از طرف دیگه این دوستای نتی هم که یکی از اون یکی بهتر. حالا تو این همه یه عده هم هستند که خیلی گمنامی میکنن و حساب اینا دیگه یه جوریاس. حرف و نوشتن نمیتونه احساسم رو بیان کنه. دست مریضاد بر همت شما و بر اونائی که شما رو تربیت کردن و روزیتون دادن.در راس همه از آقا و مولامون امام عصر (عج) بتمام معنی ممنونیم. همیشه عنایتش شامل حالمونه اگرچه همه خیلی خرابیم و خودمون از خودمون بدمون میاد. آقااز ما مرنج .ما ضعیفیم و هر چه تصمیم بر دوری از گناه میگیریم باز فریفتهء شیطون میشیم ولی به بزرگواری عمه تون حضرت معصومه (س) قسم که تنها به عشق اصلاح و آدم شدن زنده ایم و همیشه از عنایت شما شرمنده .اگرچه تمام خلایق روزی خور شمایند ولی ما هم انسانیم و این نا سپاسی خود رو میفهمیم و از بی عرضگی خود رنج میبریم مددی یابن حیدر. عنایتی و توفیقی تا آدم بشیم. ادب و اخلاق داشته باشیم و لیاقت سربازی شما رو پیدا کنیم.آقاجون خودتون نوشتید که همیشه به یاد و فکر شیعیانتون هستیدمن رو سیاه خجلم که خود رو شیعهء شما خطاب کنم ولی قصدم و هدفم اینه اگرچه بی مقدار. یا مولا جسارتا نوکرت و غلامت و جیره خوار درگاهتیم .سلام و درود بر تو ای عصاره فضائل انبیاء و اولیاء و پاکان دهر. امید که هفته دیگه با دیدن پروند ه مون لبخند رضایت بر صورت ماه شما حادث بشه. نزدیکتر از قلب منی با مـــــــــــن محجور دوری ز من است و ز تو ما را گله ای نیست. یا حق |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:22 توسط بازمانده
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سالروز ولادت امام حسن عسکری(ع) بابای امام زمان(عج) بر همه شما گلها تبریک باد. خیلی فکر کردم در این روز عید چه چیزی بهتون کادو بدم . بیشتر مخاطبام جوونند و با حیا و حتما یکی از بهترین آرزو هاشون داشتن یه شریک زندگی با مرام و خدا گونه هست. بخاطر اینکه ایمانتون تقویت بشه که خدا در این موردا نیز فریادرس همه تونه این قصه رو خوب بخونید.همه تونو دوست دارم اندازه موهای سرم البته سرم بی مو نیستا !!!:
سرگذشت نرجس خاتون مادر امام عصر (عج) مرحوم شيخ صدوق و شيخ طوسي روايت مي كنند: بشربن سليمان (ايشان از فرزندان ابوايوب انصاري و از شيعيان و ارادتمندان حضرت امام هادي و امام عسكري (ع) و همسايه آنان بوده ...است) مي گويد: خادم امام هادي (ع) نزد من آمد و گفت: حضرت با تو كاري دارند من خدمت حضرت رسيدم. ايشان نامه اي به خط فرنگي نوشتند و همراه با يك كيسه زر كه در آن دويست و بيست سكه بود، به من دادند و فرمودند: به بغداد مي روي و در فلان روز در لنگرگاه فرات حضور مي يابي؛ هنگامي كه اسيران را به ساحل آوردند، نظر كن به برده فروشي به نام عمروبن يزيد و مراقب او باش تا كنيزي را براي فروش بياورد كه داراي اين صفات است. آنگاه حضرت خصوصيات او را بيان فرمود و اضافه كرد كه آن كنيز نمي گذارد مشتريان به او نظر كنند يا به بدنش دست بزنند و مي گويد: من بايد خودم خريدارم را انتخاب كنم. در اين هنگام تو پيش برو و نامه مرا به آن كنيز بده و او را خريداري كن. بشربن سليمان گويد: مطابق فرموده حضرت عمل كردم. آن كنيز چون در نامه نگريست، بسيار گريست و به عمروبن زيد گفت: مرا به صاحب نامه بفروش. و سوگندها خورد كه اگر چنين نكني خود را هلاك مي كنم. بشربن سليمان گويد: كنيز را با همان كيسه زر خريدم و چون به منزلي كه در بغداد گرفته بودم، رسيديم، آن كنيز نامه امام را بيرون آورد، آن را مي بوسيد و برديده مي گذاشت. با تعجب گفتم: چگونه نامه اي را مي بوسي كه صاحب آن را نمي شناسي. او پاسخ داد: گوش فرا دار تا سرگذشت خود را برايت شرح دهم: من مليكه، دختر يشوعاي، فرزند قيصر، پادشاه روم، هستم و مادرم از فرزندان شمعون بن حمون بن صفا، وصي حضرت عيسي (ع) است. هنگامي كه سيزده ساله بودم، جدم قيصر خواست مرا به عقد فرزند برادر خود درآورد، پس جمع كثيري از علماي مسيحي و امراي لشكر و صاحبان منزلت را در قصر خود گرد آورد. به دستور او تختي بزرگ و جواهر نشان براي پسربرادرش مهيا ساختند و بتها و صليبها را بر بلندي قرار دادند. آنگاه پسر برادر خود را بالاي تخت فرستاد. اما چون كشيشها انجيلها را به دست گرفتند كه بخوانند، بتها و صليبها سرنگون شدند و تخت واژگون گرديد و داماد از تخت به زير افتاد و بيهوش شد. كشيشها با ديدن اين منظره به وحشت افتادند و از پادشاه خواستند تا ايشان را از اين كارمعاف دارد. جدم نيز اين امر را به فال بد گرفت و به كشيشان دستور داد بار ديگر تخت را برپا كنند و صليبها را به جاي خود نهند. اين بار برادر آن داماد نگون بخت را بر تخت نشاندند. باز چون انجيلها را گشودند و شروع به خواندن كردند، بار ديگر تخت واژگون گرديد و بتها و صليبها و داماد سرنگون شدند. من چون شب بخواب رفتم در عالم رويا ديدم: حضرت مسيح (ع) و شمعون و گروهي از حواريين، در قصر جدم جمع شدند و در جاي همان تختي كه براي داماد قرار داده بودند، منبري از نور نصب نمودند، منبري كه از بلندي سر به آسمان مي ساييد. بعد حضرت محمد (ص) با وصي و دامادش علي بن ابي طالب و جمعي از امامان (ع) و فرزندانشان به قصر وارد شدند. مسيح با ادب به استقبال حضرت محمد (ص) رفت و آن حضرت را در آغوش گرفت. حضرت محمد (ص) به مسيح فرمودند: اي روح الله! ما آمده ايم از مليكه، دختر وصيت شمعون، براي فرزندم خواستگاري كنيم. و اشاره كردند به امام حسن عسكري (ع) فرزند كسي كه تو نامه ايشان را به من دادي ـ حضرت عيسي (ع) به شمعون نظر كرد و فرمود: شرافت دو جهان به تو روي آورده است. چون شمعون پاسخ مثبت داد، همگي بالاي آن منبر رفتند و حضرت محمد (ص) خطبه اي خواند و با حضرت مسيح مرا براي امام عسكري (ع) عقد بستند. صبحگاهان كه سر از خواب برگرفتم، اين رويا را براي جدم بازگو نكردم، اما از محبت آن خورشيد امامت، صبر و قرار از كفم رفت، از خواب و خوراك بازماندم و بيمار شدم. هر جا طبيبي يافتند به بالينم آوردند، اما سودي نكرد. شبي ديگر دررويا ديدم: سرور زنان، فاطمه زهرا (س) به ديدن من آمدند و حضرت مريم همراه با هزار كنيز بهشتي در خدمت او بودند. پس حضرت مريم به من گفت: اين بانو، سرور زنان و مادرهمسر تو است. من به دامنش آويختم و گلايه كردم كه فرزندش به ديدن من نمي آيد. حضرت فاطمه (س) فرمود: چگونه فرزندم به ديدن تو آيد. در حالي كه تو مسيحي هستي. پس شهادتين را به من تعليم داد و چون من شهادتين گفتم، مرا به سينه خود چسبانيد. پس از آن، هر شب حضرت امام حسن عسكري (ع) را در خواب مي ديدم. بشربن سليمان پرسيد: چگونه اسير شدي؟ مليكه در پاسخ گفت: شبي از شبها، امام حسن عسكري (ع) به من خبر داد كه در فلان روز، جدت لشكري به جنگ مسلمانان مي فرستد و خود از پي آنان روان مي شود، تو هم به صورت ناشناس، در ميان كنيزان و خدمتكاران، از پي جدت روانه شو. من همين كار را كردم تا پيش قراولان لشكر مسلمانان به ما برخوردند و ما را اسير نمودند. هنگامي كه غنايم جنگ را تقسيم مي كردند، مرا به پيرمردي دادند، او نام مرا پرسيد؟ گفتم: من نرجس نام دارم. گفت: اين نام كنيزان است؟ بشرين سليمان گويد: او را به سامراء، خدمت امام علي النقي (ع) رسانيدم. حضرت به او فرمودند: چگونه خداوند به تو عزت دين اسلام و[ ...] شرافت محمد (ص) و اولاد او را نشان داد؟ او پاسخ داد؟ چه بگويم در مورد آنچه شما بهتر از من مي دانيد؟ حضرت فرمودند: مايل هستي ده هزار اشرفي به تو بدهم يا اين كه تو را به شرافت ابدي بشارت دهم. او پاسخ داد: من بزرگواري و سربلندي ابدي مي خواهم. حضرت فرمودند: بشارت باد تو را به فرزندي كه پادشاه شرق و غرب عالم خواهد شد و زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد، پس از آن كه از ظلم و جور آكنده شده باشد. پس حضرت خادم خود را خواست و به او فرمود: برو خواهرم، حكيمه را بياور. چون حكيمه وارد شد، حضرت به او فرمود: اين، آن كنيزي است كه در مورد او با تو سخن گفتم. او را به خانه خود ببر و احكام دين را به او بياموز. او همسر امام حسن عسكري (ع) ومادر صاحب الزمان (ع) است. انشاالله همه ما اون دل پاک و تقوی و سرشت با صفا رو داشته باشیم که لطف و عنایت الهی در هر حال دستگیر ما باشه همچنانکه این خانم را از دل دنیای کفر به منزل امامت رهنمون گشت.من که خیلی گریه کردم .یاحق |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 7:23 توسط بازمانده
|
|
||